تبليغاتX
یه دوست خوب

یه دوست خوب

یادگاری های تنهایی من

HOMEPAGE

E-MAIL

به نام خدا

سلام

می دونم دیر کردم.

پست قبلی هم دیگه بیخیال شدم

می دونم

می دونم زیادی دیر کردم

حرفام دیگه تکراری شدن

مطلب زیاد دارم

زیاد می نویسم

ولی نمی تونم بذارم تو این خراب شده

دلم به نوشتن تو این آشغال دونی نمیره

هر وقت داغونم میام سر می زنم

بذار بگم

ااااااااااااااااااااااااه ه ه

15 سال و چند ماه بیشتر سن ندارم

ولی یکیو خیلی دوست دارم

دیوونشم

می دونم

کسی باورش نمی شه

یا میگه واسه سن منه که این احساساتو نسبت بهش دارم

می دونم

فکر می کنین چرتو پرت می گم

ولی بدجوری عاشقشم

خونوادم فهمیدن که باهاش دوستم

البته خانواده که چه عرض کنم!!!!!!!!!!!!

مامانم خیلی اذیت می کنه

هر چی دلش می خواد به من میگه

هر صفتی که می خواد به من و اون نسبت می ده

از همه چیز خستم کرده

نمی دونم چرا همه چیز دقیقا مخالفه ما دو تاس

چه گناهی کردیم همو دوس داریم

همش به خاطره اعتقاداته مسخره و کثیفه این مردمه

حالم از همشون به هم می خوره

اصلا دوستیه ما دوتا چه اشکالی داره؟

چه عیبی داره

به خاطره افکاره لجنه اینا چرا باید هردومون به جایه اینکه با همدیگه

خوش باشیم

بخندیم

لذت ببریم , همش نشستیم واسه همدیگه گریه می کنیم

به خدا خسته شدم

خدایا کمکم کن.

اینم از عیده ما دوتا.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:25 توسط شهریار |