|
یادگاری های تنهایی من
|
||||
|
|
||||
باران را دوست نداشت هميشه باران وقتي مي باريد كه او پر از گريه بود گريه را دوست نداشت هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود دلش را هم دوست نداشت هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را مي ديد اما او را دوست داشت و هميشه از او و دلش و گريه مي گذشت اما از باران نه تمام مشكل همين جا بود او باران را دوست نداشت....
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:57 توسط شهریار
|
