|
یادگاری های تنهایی من
|
||||
|
|
||||
خبرنگار خارجي ميره مسجد ميبينه همه صف واستادن براي غذا ميگه مگه اينجا نماز نميخونن ميگن اگه نماز ميخواي برو دانشگاه تهران ميگه مگه اونجا دانشجو ها نيستن میگن اگه دانشجو ميخواي برو زندان اوين ميگه مگه دزدا رو اونجا نميبرن ميگن زكي پس مملكت رو كي اداره بكنه؟ پ.ن : اگه یه ذره فکر کنی میفهمی که این جوک یه ذره زیادی شبیه واقعیت می مونه. راستی این عکسم با اینکه ربطی به موضوع نداشت من اینجا گذاشتم . عیب نداره بالاخره من به یک سوتی در روز راضی نیستم دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!! چی کار میشه کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها؟؟؟؟؟؟ بیخیال دنیا...... راستی این بچه های این دوره زمونه یه ذره زود راه می افتنا؟نه؟ بالاخره مربوط میشه به همون داستان ترکه که می گفت : عشق سن و سال نمیشناسه دیگه.. شنیدین نه؟؟آره بابا شنیدین....
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:57 توسط شهریار
|

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟ جایی که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم. تو تنها نيستي!!!! توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:23 توسط شهریار
|
