|
یادگاری های تنهایی من
|
||||
|
|
||||
سلام. ببخشید راستی حتما لینک می کنم اونایی که خودشون می دونن میام!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:13 توسط شهریار
|

سلام
فقط اومدم بگم دوست داشتن خیلی بده
از اون بدتر جاییه که توش زندگی می کنیم
عشق یه جورایی مثله زندگی کردن تو ایران میمونه
قشنگه ولی بدبختی زیاد داره !!
الکی ...... بی دلیل .. !!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:52 توسط شهریار
|

سلام
حااااااااااااااااااااااااااااااالتون خووووووووووووووووووووووووبه ...
چتول متولین ؟؟؟
ایشاللا که خوش بگذله بهتون
چیکارا میکنین ؟؟؟
من خیلی بد قولم نه ؟؟؟
عیب نداره
کلی چیز تو این ریختم که حوصله ندارم سره همشون کنم و اینجارو آباد کنم . ! ! !
فعلا تلاش برای باقی ماندن بیشتر از پیشرفتکردن می صرفه . ! ! !
ولی حداقل از بعضیا انتظار داشتم یه وقتایی یه حالی بپرسن . ! ! !
فعلا میگذله .
همتون خوش باشین..
دوستون دارم ...
فعلا ...............
+
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:3 توسط شهریار
|

خانه ام بي آتش ،
دست هايم بي حس و نگاهم
نگران ...
مي تواني تو بيا ، سر اين
قصه بگير و بنويس
اين قلم ، اين کاغذ ، اين
همه مورد خوب !!!
راستش مي داني ؟ طاقت کاغذ
من طاق شده ،
پيکر نازک تنها قلمم ، زير
آوار دروغ خرد شده !!!
مي تواني تو بيا ، سر اين
قصه بگير و بنويس ...
مي تواني تو از اين وحشي
طوفان بنويس ،
طاقتش را داري که ببيني هر
روز ،
زير رگبار نگاهي هرزه
صد شقايق زخمي و هزار نيلوفر
بي صدا مي ميرد ؟!!!
اگر اينگونه اي... آري بنويس
،
من دگـر خسته شـدم ...
باز تا کي به دروغ بنويسم :
آري مي شود زيبا ديد !! مي
شود آبي ماند !!!
گل پرپر شده را زيبايي ست ؟!
رنگ نيرنگ آبي ست ؟!
مي تواني تو بيا ، اين قلم ،
اين کاغذ ...
بنشين گوشه ي دنجي و از اين
شب بنويس !!
قسمت مي دهم امّا به قلم ،
آنچه مي بيني و ديدم بنويس
از خدا ،
از قفس خالي عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خيانت ،
از شرک ،
از شهامت بنويس !!!
بنويس از کمر بـيـد شکـسته ،
آري از سکـوت شب و يک پنجره
ي ساکـت و بـسته ،
از من !!
آنکـه اينگـونه به امّـيد سبب ساز
نـشـسته
از خود ...
هـر چه مي خواهي از اين صحنه
به تصوير بکـش :
صحنه ي پـيچش يک پيچک زشت
دور ديوار صدا !!!
حمله ي خفاشان ، مردن
گـنجشکان !!!
جرأتش را داري کـه بـبـيني
قلمت مي شکـند ؟ کاغـذت مي سوزد ؟!
طاقـتش را داري کـه بـبـيني
و نگـويي از حق ؟!
گـفـتن واژه ي حق سنگـين است
من دگـر خـسته شـدم
مي تواني تو بيا ، اين قـلم
، اين کاغـذ
اين همه مورد خوب!!!
سلام
باز اومدم.
میرم.......!! میام.....!!
هیچی به هیچی!!
اتفاق های زیادی واسم افتاده تو این چند وقت که نبودم.
سعی می کنم از اون اول هرچی شده بنویسم ولی الان به نظرم یه ریزه زوده.
ماجرا پلیسی شده !!!
راستی بازم میگم اینقد دلم واسه اینجا تنگ بود!!!
خونه ی کوچولویه من !!!
با چنتا دوسته خوب که چن وقته ازشون بی خبرم !!!!
میام ولی ایندفعه زود !!!!
راستی از شعره بالا خیلی خوشم اومده بود نظرتونو بگین !!!
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:20 توسط شهریار
|

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن ااااااااااااا.... خوب نكن ديه كه منم نرم از ......... اصلا بيخيال ااااااااااااا اين يكي.......... هيچي فوضول يكم آروم شدم ميگذره خدا بعديشو بخير كنه راستي ااااه بازم مدرسه ايشالا امسال به خوبي بگذره پارسال كه بدترين ساله عمرم بود از همه نظر خوش باشين جييييييييييگررررررررررررراااااااااااااااااااااا.... خوش بگذرووونين پ.ن:منظور از جيگرا هم پسرا قنده عسلا بود هم دخترا....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:28 توسط شهریار
|
